close
چت روم
لطيفه
منوی اصلی
نویسندگان
موضوعات مطالب
لينك دوستان
آمار
» افراد آنلاین : 1
» بازدید امروز : 14
» بازدید دیروز : 2
» هفته گذشته : 14
» ماه گذشته : 92
» سال گذشته : 465
» کل بازدید : 35761
» کل مطالب : 15
» نظرات : 7
درباره وبلاگ

خبرنامه
برای اطلاع از بروز شدن وبلاگ ایمیل خود را وارد کنید
آرشيو مطالب
نظر سنجی
كدام يك از مطالب زير شما را بيشتر جذب كرده؟
آمار و امكانات
طراح قالب
لطيفه#2
درباره : لطيفه ,

ترکه روی ریل راه اهن میخوابه بهش میگن چرا اینجا خوابیدی ؟ میگه میخوام خود کشی کنم....... میگن پس اون نون بربری چیه دستت؟ میگه بر فرض قطار نیومد من اینجا از گشنگی بمیرم

به لره کار میدن که کف اتوبان رو لاین بکشه… روز اول ۶ کیلومتر رنگ میزنه… روز دوم ۳ کیلومتر رو و روز سوم کمتر از یه کیلومتر… صاحب کارش بهش میگه هوی چرا تو هر روز کمتر از دیروز کار میکنی…؟ میگه: “من نمیتونم بهتر از این کار کنم… چون هر روز دارم از قوطی رنگ دورتر میشم

يه آمريكاييه مي خواد حال اردبيليه رو بگيره ميبرتش امريكا بهش ميگه زمين رو بكن اونم مي كنه. بعد از ده متر كندن ميرسن به يه سيم. امريكاييه ميگه اين يعني ما صد سال پيش تلفن داشتيم. تركه ميگه حالا تو بيا بريم اردبيل. اونجا بهش يه بيل ميده ميگه بكن صد متر مي كنن به هيچي نميرسن اردبيليه ميگه اين يعني ما صد سال پيش موبايل داشتيم

غضنفر رفته بوده تئاتر، دوستش ازش می‌پرسه: چطور بود؟
غضنفر میگه: خوب بود، ولی آخرش رو نفهمیدم چی شد. قست اول كه تموم شد یك پلاكارد نشون دادن كه نوشته بود: “پرده دوم، دو سال بعد”
من دیگه حوصله نداشتم دو سال صبر كنم اومدم بیرون
!


نوشته شده در چهارشنبه 24 شهريور 1389 توسط سجاد شاهي| تعداد بازدید : 496 | لينك ثابت |

لطيفه#1
درباره : لطيفه ,لطيفه ,

حميد: مامان! اجازه میدهی بروم با اكبر بازی كنم؟ مادر: نه پسرم، اكبر بچه خوبی نیست. آدم باید همیشه با دوست بهتر از خودش بازی كند. احمد: پس اجازه بدهید اكبر بیاید با من بازی كند

به خروسه میگن مرغ چند حرف داره؟ میگه : قربونش برم حرف نداره!....

به بزه می گن چرا زنگولت صدا نمی کنه؟ می گه گذاشتمش رو ویبره!...

دوتا سوسک پولدار با هم عروسی میکنن ماه عسل میرن توالت فرنگی...

یارو داشت آب جوش ميريخته توي باغچه! بهش ميگن: چرا آب جوش ميريزی تو باغچه؟؟ ميگه: آخه چاي كاشتم...

معلم: رضا اگه تو ۱۰ تا شكلات داشته باشي ۲ تاشو بدي به فاطمه ۳ تاشو بدي به زهرا ۴ تاشو بدي به مينا اونوقت چي خواهي داشت؟؟؟ رضا : اجازه! ۳ تا دوست دختر جديد...

يه روز شيطان اومد تو خيابون ، چشمش افتاد به جورج بوش و گفت: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم!!..

 

 


نوشته شده در سه شنبه 23 شهريور 1389 توسط سجاد شاهي| تعداد بازدید : 205 | لينك ثابت |

عناوين آخرين مطالب ارسالي
صفحات دیگر